فرشتهای کوچولوی ما

خاطرات فرشتهای ما آندیا و ویانا

                    

 

                       

                                     

              

                                                    

                    

 

                         

        

 
 
 

                         

خواهرانه

از روز اولی که اندیا خواهرشو تو بیمارستان دید و فهمید عضو جدیدی به خانوادمون اضافه شده رفتاراش عوض شد و بهانهگیریهاش شروع شد با وجود تمام توجهی که بهش بود خب حقم داشت روزای اول تب میکرد حالش بد میشد کلی لاغر شد تا کم کم با وجود خواهرش کنار اومد هنوزم اون حسادتا و حساسیتا هست جالبتر اینکه خیلی خواهرشو دوست داره ولی خب تو سنی هست که تازه معنی مالکیتو فهمیده و توقع داره همه چیز ماله اون باشه ما باید بیشتر درکش کنیم که متاسفانه خیلی وقتا اینو یادمونو میره.. ولی خب هر چی میگذره بیشتر از اختلاف سنیشون خوشحال میشم مخصوصا وقتایی که باهم بازی میکنن و ویانا برای اندیا غش میکنه از خنده لذت بخش ترین لحظه برای منه امیدوارم خواهرای خوبی برای هم...
26 مهر 1394

ویانا از یک تا شش ماهگی

ویانا کوچولو ما از روز اول تا به الان همه چیزش با خواهرش خیلی فرق داره از ظاهر و جسه و ریزه میزه بودنش تا رفتارش و عادتاش ولی خب بی شباهتم به خواهرش نیست..                           پنجمین روز بعد تولد رفتیم برای غربالگری چون عید بود کلی گشتیم اخر رفتیم یه خانه بهداشت تو خیابان محبوب مجاز که چون تعطیلی بود فقط غربالگری سه تا پنج روزگی اون منطقه رو انجام میداد و از کف پای کوچولو نمونه گرفتن ... من مامانو فرستادم چون خودم دلشو نداشتم برم و ببینم ...سر اندیا هم گریم دراومده وقتی دیدم همون پنجمین روز هم ...
26 مهر 1394

تولد ویانا و خاطر زایمان دوم

نه ماه با همه سختیها گذشت و بالاخره دکتر برگه بستری رو برای دوم فروردین به من داد تا سوم سزارین شم..                               خاطره ز ایما ن در ادامه مطلب...                          روز اول عید عید دیدنی رفتیم و پله بالا و پایین کردم  از همه بدتر شبش اندیا رو بلند کردم همون جا حس کردم یه چیزی شده ولی اعتنا نکردم تا اینکه شب خونریزی داشتم و به دکتر زنگ زدم که گفت س...
19 مهر 1394

بارداری سخت مامان و روزای سخت

بارداری دومم از بارداری اول خیلی خیلی سختر برام گذشت تا دوماه بعد از زایمان هم چنان حال من بد بود و هنوز بوها آزارم میداد ..خیلی روزهای وحشتناکی بود تقریبا هیچکار نمیتونستم بکنم و بیشتر روزها رو پیش مامان ناهید گذروندیم..تو دو سال و سه ماهگیت با کمک مامان ناهید خیلی راحت از پوشک گرفتمت..عالی همکاری کردی و تو یه هفته پوشک شب رو هم گرفتم.. روز به روز دایره لغاتت بیشتر میشد و خوب و روان حرف میزدی و چهار ماهگی بارداریم فهمیدیم داری خواهردار میشی و باز از هم جنس شدنتون خیلی خوشحال شدیم ... روزای خیلی سخت بود چون من مرتب درمانگاه و زیر سرم بودم و هیچی نمیتونستم بخورم جای خاصی نتونستیم بریم و بیشتر روزا تکراری بود ولی خب شکر خدا با...
19 مهر 1394

یه خبر خوب!

یه مدت بعد از تولدت فهمیدیم یه نی نی تو دل مامان جا خوش کرده خیلی خوشحال شدم که اختلاف سنیتون همون شد که میخواستم..امیدوارم همیشه کنار هم خوب و خوش و سالم باشین                                         ...
19 مهر 1394

تولد 2 سالگی اندیا خانم

سلام عزیز دل مامان... بعد یه تاخیر طولانی اومدم تا دوباره بنویسم برات  تولد دوسالگیتو با تم کفشدوزک گرفتیم..خیلی بهت خوش گذشته بود طوری که تا سال بعدش میگفتی تولدت کفشدوزکی و لباس کفشدوزکیمو میخوام.. ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی تولد صد سالگیتو جشن بگیری عزیزم                                                            &nb...
19 مهر 1394

خاطره مفصل زایمان اول

من بارداری به نسبت سختی داشتم از ویارهای وحشتناکی که تا آخر ماه 6 داشتم تا نشتی کیسه آب و استراحت مطلق و نهایتا زایمان سختی که فکرشم نمیکردم. بارداریم همش خاطراتس اما الان هدف من خاطر زایمانمه که میخوام تعریف کنم ازاونجایی که من زایمان طبیعی میخاستم بعد از گزفتن گواهی از چشم پزشکم به خاطر لیزیک با خیال راحت رفتم دکتر برای معاینه لگن تو هفته 37 که دکتر گفت دهانه رحمم 1سانت بازه ولگن خوبی داری میتونی زایمان طبیعی داشته باشی هفته 38 رفتم سونوگرافی که گفتن بند ناف یک دور دور گردن بچه پیچیده حیلی ترسیدم گفتم شاید نشه طبیعی زایمان کنم من خیلی اصرار به زایمان طبیعی داشتم و از سزارین وحشت داشتم اما دکتر خیالمو راحت کرد و گفت موقع زایمان مرتب قلب...
5 خرداد 1393

عید 93

  امسال عید لحظه سال تحویل 3تایی خونه خودمون بودیم ومن یه سفره هفت سین رو میز چیده بودم که تو خیلی دوست داشتی اما نمیذاشتی ازت عکس بگیرم جون همه حواست به شکلاتاش بود و بهشون حمله میکردی..شب رفتیم خونه مانجون و مانجون برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بود و فرداش رفتیم خونه مامانی و بعدشم خونه مادربزرگای بابا ...روز چهارم مامان بدجوری مریض شد و افتاد و تو هم یه روز کامل پیش مانجون بودی... . .             بیشتر روزای عید به دید و بازدید و مهمونی گذشت ولی یه مسافرت 2روز هم رفتیم به فیروزکوه خونه دایی وحید که خیلی خوب بود چون از اونجا یه سر رفتیم ماهاباد باغ...
19 فروردين 1393

پارک لاله و ساعی

تصمیم داشتیم تو روزای عید بیشتر بریم پارک که متاسفانه به خاطر مهمونیا نتونستیم زیاد بریم و فقط 2 دفعه رفتیم...روزی که رفتیم پارک لاله قبلش بارندگی بود و سرسره ها خیس بودن و تو هم اصرار داشتی که بری رو سرسره ها و هر چی نشونت میدادم که خیس بازم حرف خودتو میزدی و بعدش میگفتی تاب تاب با اینکه خونه هم تاب داری اما ازتاب خسته نمیشی و عاشق تابی همین که از تاب میاوردیم پایین بازم به تاب دیگه رونشون میدادی و میخواستی بشینی رو اون...       خلاصه که از پارک و تاب دل نمیکندی و همشم دوست داری مستقل باشی و واسه خودت راه بری و کسی هم کاری باهات نداشته باشه . فقط وقتی خسته میشی میای پیش ما هی میگی بغل بغل بغل.....
19 فروردين 1393

21 ماهگی آندیا

                       عروسک قشنگه 21 ماهگیت مبارک عسل مامان                                                   این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد. خیلی چیزا و کارهای جدید یاد گرفتی. ولی من فرصت نکردم بیام اینجا برای همین دیگه گفتم برای 21 ماهیت بیام خلاصه همش رو برات بگم اول از همه این ...
11 اسفند 1392