فرشتهای کوچولوی ما
خاطرات فرشتهای ما آندیا و ویانا
قالب وبلاگ

                    

 

                       

                                     

              

                                                    

                    

 

                         

        

 
 
 

                         

[ يکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 16:31 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

از روز اولی که اندیا خواهرشو تو بیمارستان دید و فهمید عضو جدیدی به خانوادمون اضافه شده رفتاراش عوض شد و بهانهگیریهاش شروع شد با وجود تمام توجهی که بهش بود خب حقم داشت روزای اول تب میکرد حالش بد میشد کلی لاغر شد تا کم کم با وجود خواهرش کنار اومد هنوزم اون حسادتا و حساسیتا هست جالبتر اینکه خیلی خواهرشو دوست داره ولی خب تو سنی هست که تازه معنی مالکیتو فهمیده و توقع داره همه چیز ماله اون باشه ما باید بیشتر درکش کنیم که متاسفانه خیلی وقتا اینو یادمونو میره..

ولی خب هر چی میگذره بیشتر از اختلاف سنیشون خوشحال میشم مخصوصا وقتایی که باهم بازی میکنن و ویانا برای اندیا غش میکنه از خنده لذت بخش ترین لحظه برای منه

امیدوارم خواهرای خوبی برای هم باشین
 

         

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 16:32 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

ویانا کوچولو ما از روز اول تا به الان همه چیزش با خواهرش خیلی فرق داره از ظاهر و جسه و ریزه میزه بودنش تا رفتارش و عادتاش ولی خب بی شباهتم به خواهرش نیست..محبت

 

                 

 

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 13:11 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

نه ماه با همه سختیها گذشت و بالاخره دکتر برگه بستری رو برای دوم فروردین به من داد تا سوم سزارین شم..

 

 

              

 

 

 

 

   خاطره زایمان در ادامه مطلب...                         


ادامه مطلب
[ يکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 14:44 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

بارداری دومم از بارداری اول خیلی خیلی سختر برام گذشت تا دوماه بعد از زایمان هم چنان حال من بد بود و هنوز بوها آزارم میدادسبز..خیلی روزهای وحشتناکی بود تقریبا هیچکار نمیتونستم بکنم و بیشتر روزها رو پیش مامان ناهید گذروندیم..تو دو سال و سه ماهگیت با کمک مامان ناهید خیلی راحت از پوشک گرفتمت..عالی همکاری کردی و تو یه هفته پوشک شب رو هم گرفتم..

روز به روز دایره لغاتت بیشتر میشد و خوب و روان حرف میزدیآرام

و چهار ماهگی بارداریم فهمیدیم داری خواهردار میشی و باز از هم جنس شدنتون خیلی خوشحال شدیممحبت... روزای خیلی سخت بود چون من مرتب درمانگاه و زیر سرم بودم و هیچی نمیتونستم بخورم جای خاصی نتونستیم بریم و بیشتر روزا تکراری بود ولی خب شکر خدا با هم سختیهاش گذشت..خسته

[ يکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 14:26 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

یه مدت بعد از تولدت فهمیدیم یه نی نی تو دل مامان جا خوش کردهخجالتخیلی خوشحال شدم که اختلاف سنیتون همون شد که میخواستم..امیدوارم همیشه کنار هم خوب و خوش و سالم باشینمحبت

 

                                 zwanger62.gif    

[ يکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 14:17 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز دل مامان...محبت

بعد یه تاخیر طولانی اومدم تا دوباره بنویسم براتخجالت

 تولد دوسالگیتو با تم کفشدوزک گرفتیم..خیلی بهت خوش گذشته بود طوری که تا سال بعدش میگفتی تولدت کفشدوزکی و لباس کفشدوزکیمو میخوام..جشن

ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی تولد صد سالگیتو جشن بگیری عزیزمفرشته

 

                         

                                                         

                                                       

                                     چندتا عکس میذارم ادامه مطلب

          


ادامه مطلب
[ يکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 13:49 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

من بارداری به نسبت سختی داشتم از ویارهای وحشتناکی که تا آخر ماه 6 داشتم تا نشتی کیسه آب و استراحت مطلق و نهایتا زایمان سختی که فکرشم نمیکردم.
بارداریم همش خاطراتس اما الان هدف من خاطر زایمانمه که میخوام تعریف کنم
ازاونجایی که من زایمان طبیعی میخاستم بعد از گزفتن گواهی از چشم پزشکم به خاطر لیزیک با خیال راحت رفتم دکتر برای معاینه لگن تو هفته 37 که دکتر گفت دهانه رحمم 1سانت بازه ولگن خوبی داری میتونی زایمان طبیعی داشته باشی هفته 38 رفتم سونوگرافی که گفتن بند ناف یک دور دور گردن بچه پیچیده حیلی ترسیدم گفتم شاید نشه طبیعی زایمان کنم من خیلی اصرار به زایمان طبیعی داشتم و از سزارین وحشت داشتم اما دکتر خیالمو راحت کرد و گفت موقع زایمان مرتب قلب بچه چک میشه و اگه مشکلی باشه بدون رو درواسی میفرسته سزارین بعد دوباره معاینه کرد و گفت دهانه رحمم 2سانت باز شده و تا آخر هفته 39 باید آماده زایمان باشم
دیگه منتظر شروع دردها یا پاره شدن کیسه آب بودم روزها میگزشتو من هیچ درد و انقباضی نداشتم دکتر بهم گفت با شرایطی که دارم آخر هفته 40 برم برای القای درد زیاد صبر کردن خوب نیست
جمعه 39 هفته و 4 روزم بود طبق روزای دیگه هیچ دردی نبود مثل همیشه کارای عادی خونه رو کردم میخواستم به سر صورتم برسم که خیلی حال نداشتم اما یه حسی بهم میگفت یه خبراییه یکم صورتمو تمیز کردم و منتظر شوهرم بودم که از کار بیاد خونه نزدیک 4 بود ناهار آش رشته که مادر شوهرم فرستاده بود و خیلی هوس کرده بودم خوردیم وجمع و جور کردیم و فیلم نگاه کردیم و شوهرم که خیلی خسته بود خوابید منم کنارش دراز کشیده بود خیلی بی حال بودم مامانم زنگ زد احوالپرسی که خبری هست یا نه نم گفتم نه هیچی این فسقلی جا خوش کرده تلفنو قطع کردم دلم گرفته بود دوست داشتم شوهرم بیدار بشه خونه خیلی سوت و کور بود تلویزیونو روشن کردم که سرم گرم شم ولی انگار تو دلم یه حالتی بود همش خدا خدا میکردم شوهرم بیدار شه فکر میکردم چون دلم گرفته اینجوری شدم ساعت 9 و ربع بود یهو تو دلم یه دردی پیچید گفتم حتما از آشیه که خوردم چون تو این 2 هفته اخر خیلی درد میگرفت و ول میکرد ولی هیچ انقباضی نبود حتی یه بارم رفتیم با شوهرم بیمارستان گفتن وقتش نیست بنده خدا مامانم چند بار اومد خونمون پیشم که تنها نباشم هر هروز میگفتیم دیگه امروز میاد ولی خبری نبود دیگه کلا بیخیال شده بودم و هیچ دردی رو جدی نمیگرفتم گفتم اینم مثل سری های قبله شوهرم کم کم از خواب بیدار شد میخواست بره حموم به شوخی بهش گفتم زودتر حمومتو برو شاید امشب مجبور باشی تا صبح بیدار باشی گفت چی؟؟! نه بابا هیچ خبری نمیشه ساعت 9 و 25 دقیقه بود دوباره درد اومد و قطع شد یاد تایپیک من. جون و خاطره زایمانش افتادم که آش خورده بود گفتم نکنه منم اینجوری شم دیگه همش نگام به ساعت بود ساعت 9 و 30 یه درد دیگه گفتم ببینم بازم میاد دیدم دقیقا 9 و 35 دقیقه یه درد دیگه یکم شدیدتر شوهرم تو حموم بود رفتم تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیدم به ساعت زل زدم دیدم بعله هر 5 دقیقا درد میاد میره از زور درد اشک از گوشه چشمام ناخداگاه سر آزیر بود دردا هی بیشتر میشد به خودم میپیچیدم لبه تختو میگرفتم تا ول کنه شوهرم از حموم اومد دید گفت چرا اینجوری شدی یعنی وقتشه پاشو راه بریم بلندم کرد یکم راه رفتم دمه آشپزخونه از زور درد دست شوهرمو گرفتم و فشار میدادم و دلا شدم شوهرم زمان میگرفت گفت دردا شده هر 2 دقه پاشو بریم بیمارستان خودش نتد تند وسایلو جمع و جور کرد من به سختی رفتم دستشویی یه درد دیگه هم اونجا اومد سراغم فاصله دردا کم شده بود فکر کنم حدود ساعت 11 بود رفتیم بیمارستان تو ماشین تا برسیم دردا میگرفت و ول میکرد خیلی بد بود انگار راه بیمارستان تموی نداشت باور نمیشد مسیری که همون روز قبلش برای ویزیت دکتر رفته بودم حالا دردم گرفته بود و توی اون مسیر بودم انگار واقعا قرار بود این دوران تموم شه و انتظار طولانی به آخر برسه توی راه چشمم به ساعت ماشین بود درد که میگرفت از شوهرم میپرسیدم بعدیش کیه اونم میگفت مثلا11 و 18دقیقه بالاخره رسیدیم بیمارستان دم در بیمارستان یه درد دیگه صبر کردیم تموم شه بعد با کمک شوهرم بلند شدم و راهی اورژانس شدیم سریع فشار گرفتنو فرستادنم زایشگاه ماما معاینم کرد بعد بهم لباس داد که عوض کنم بعد شوهرمو فرستادن برای کارای پذیرشو نوار قلب بچه رو گرفتن گفت انقباضاتت خوبه و دهانه رحمتم 3 سانت باز شده چند تا فرم انگشت زدم و بردنم تو یه اتاق رو تخت خوابوندنم شوهرمم به مامانم گفته بود که ما بیمارستان هستیم اونام اومده بودن بیمارستان یه لحظه که رفتم از شوهرم آبیوه بگیرم دیدمشون و خدافظی کردم رفتم اتاق درد موقع نشستن احساس کردم از کمی آب رفت که دکتر کشیک اومد معاینه ا کردم گفت کیسه ابم سوراخ شده تخت بغلم یه خانمی بود بچه دومش از 8 بیمارستان بود اومدن اپیدورالش کردن 6 صبح راحت زایمان کرد و رفت تختای بغلم خالی میشد و من همون طوری درد داشتم تا صبح شیفت ماما عوض شد مامای بعدی مهربونتر بود اومد معاینه کرد گفت دهانت شده 4 سانت بازم درد اصلا پیشرفت خوبی نبود یکسره مانیتورینگ بهم وصل بود 9 صبح دکترم اومد وقتی دیدمش گل از گلم شکفت معاینم کرد کلا کیسه آبم ترکید گفت افاسمش کمه بهم گفت عزیزم چرا انقد درد میکشی اپیدورال کن گفتم نه نمیخوام دکتر رفت و من موندمو درد ماما اومد بهم گفت پیاده روی کن روی توپ نشستم دردا بیشتر میشد ولی پیشرفتی نبود یه خانمه دیگه کنار تخت من خوابیده بود درداش زیاد شد و بردنش اتاق زایمان و صدای بچش اومد دیگه خسته شده بودم شیفت اون ماما هم تموم شد و منو تحویل ماما بعد داد اونم معاینه کرد و گفت همون 4 سانت زنگ زدن دکترم گفت یه آمپول بزنین من فکر کردم فشاره ولی نبود دیگه دردا وحشتناک شده بود تو اتاق تنها بودم زنگ زدم شوهرم که یه کاری کنه هیچ کس به دادم نمیرسه اونم اعصابش خورد بود از طولانی شدن روند زایمان زنگ زد دکترم اونام فوری ماما فرستادن بالا سرم بهش گفتم تورو خدا منو تنها نزارین تنهای بدتر اذیت میکنم تا درد آخه تو اتاق هیچ کس نبود ماما گفت با اینکه وقتش نیست ولی به شوهرت بگو بیاد پشت درمن راش بدم بیاد تو مامانو خواهرم تا صبح بیرون بودن هر چی هم گفتیم نرفتن خونه وقتی شوهرم اومد خیلی خوشحال شدم اما انقدر درد داشتم که نتونستم خودمو کنترل کنم و داد میزدم اونم منو تو اون حالت دید خیلی ناراحت بود میگفت چرا فشار نمیزنن تموم شه تازه اومدن آمول فشار زدن دیگه واقعا معنی درد زایمانو فهمیدم ماما معاینه کرد گفت 5 سانته تازه بچه همکاری نمیکنه سرش خوب قرار نگرفته منم نا امید شدم شوهرم گفت اپیدورالش کنین بعد یه ربع دکتر بیهوشی اومد واپیدورالم کردن دیگه درد نبود ولی انقباضامو حس میکردم یکم احساس بهتری داشتم ساعت 7 شب بود شیف اونام عوض شد تو زایشگاه همه دلشون برام میسوخت و دوباره یه ماما دیگه اونم معاینه کرد و گفت دهانه همون 5 سانته اعصاب خودمو وبدتر از من شوهرم خورد شده بود تا اینکه ماما اومد گفت تا 1 ساعت دیگه تکلیف زایمانتو مشخص میکنیم آمپول فشار خیلی زیاد کرد و یه آمپول هم به پام زد تا 1 ساعت ولی دوباره اومد دید هیچ پیشرفتی نیست تازه ضربان قلب بچه هم داره افت میکنه رفت واومد گفت دکترت گفته سزارین آمادت میکنم ببریم اتاق عمل خیلی ناراحت شدم و خیلی هم ترسیدم ماما گفت اگه بچه سالم میخوای نباید زایمانت مهم باشه مهم بچته شوهرم اومد کنارم خیلی خودشو کنترل کرد ولی وقتی بهش گفتم من همه سعی خودمو کردمم نتونستم بغضش ترکید منم گریم گرفت گفتم چرا گریه میکنی با گریه گفت آخه دلم میسوزه این همه درد تحمل کردی آخرم سزارین آخه همیش میگفت بهت افتخار میکنم تو این زمونه طبیعی میخوای بهم گفت همین دردی که کشیدی بسه دیگه به شوهرم گفتن بره کنار وایسته تا کاراشونو بکنن تند تند شکمم و شیو کردن یه آمپولی زدن سرمو جدا کردنو سوند وصل کردن چون یکم غذا خورده بودم بیهوش نکردن
بردنم تو اتاق عمل خوابوندنم رو تخت دستامو بستنو شوهرم بوسم کرد و رفت بیرون گفت صداش میکنن موقع بیرون کشیدن بچه بعدا شوهرم بهم گفت دمه در ازم پرسیدن کی هستی بهشون میگفتم شوهرتم میگفتن آخی بعد اون همه درد آخرم سزارین شد ما احتمال میدادیم خلاصه از استرس داشتم میمردم ولی میخواستم فقط تموم شه بهم گفتن دوباره تو اپیدورالت تزریق میکنن کردن ولی فایده نداشت دکترم که لباسشو پوشیده بود اومد تو اتاق عمل خواست شروع کنه که دکتر بیهوشی گفت نه دکتر ریسک نمیکنم اپیدورالو در آورد و اسپاینالم کردن دوباره یه سوراخ دیگه یکم دردم اومد خلاصه دراز کشیدم و پرده کشیدن جلوم و شروع کردن من پامو قشنگ تکون میدادم میگفتم به خدا حس دارم به خدا میفهمم کاملا حس میکردم شکممو میکشن که بهم گاز زدن و دیگه هیچی نفهمیدم فقط صداهای مبهمی میومد ودکتر و پرستارا با هم شوخی میکردن و حس میکردم شوهرم بالای سرم داره باهام حرف میزنه ولی منگ بودمو هیچی نمیفهمیدم که بعدا شوهرم بهم گفت من باهات حرف میزدم ولی تو فقط میگفتی بچه خوبه؟ سالمه؟ خلاصه که ساعت 9 و ربع 6 خرداد بالاخره دختر منو از شکمم کشیدن بیرون و بعدم ریکاوری و فشارای وحشتانکه شکم و کلی خونریزی تازه یکم حالم جا اومد و فهمیدم چه خبر که منتقلم کردن بخش تو راهرو مامان و شوهرمو دیدم و باهاشون سلام کردن بردنم تو بخش بستری رو تخت خوابوندنم بدنم که پر خون بود تمیز کردن و لباس تنم کردن من منتظر دیدن بچه بودم تا اینکه گفتن مامان و شوهرم بیان تو بعدشم دخترمو آودن و برای اولین بار دیدمش یه حس خیلی عجیبی داشتم که یعنی واقعا این تو دل من بود؟؟؟
بالاخره تموم شد زایمان سخت من که در نهایت به سزارین کشید تموم شد تازه شوهرم بهم گفت بنده ناف خیلی کوتاه بوده یه بارم که دور گردنش پیچیده بوده اصلا نمیتونستم طبیعی زایمان کنم بچه هم سعی میکرد ولی نمیتونسته من اصلا سزارین دوست نداشتم ولی خدا رو هزار مرتبه شکر که به موقع سزارین شدم به قول ماما مهم بچست خدا رو هزار مرتبه شکر
ولی درد زایمان وحشتناکه اما بعد از سزارین برای من که واقعا سخت گذشت ایشالا همه راحت زایمان کنن و بچه هاشون سالم باشن برام درس عبرت شد که روی هیچ چیزی اصرار نکنم و بزارم هم چی روند خودش رو طی کنه....

چند تا عکس تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 16:19 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

شکلک های محدثهشکلک های محدثهشکلک های محدثه

 

امسال عید لحظه سال تحویل 3تایی خونه خودمون بودیم ومن یه سفره هفت سین رو میز چیده بودم که تو خیلی دوست داشتی اما نمیذاشتی ازت عکس بگیرم جون همه حواست به شکلاتاش بود و بهشون حمله میکردی..شب رفتیم خونه مانجون و مانجون برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بود و فرداش رفتیم خونه مامانی و بعدشم خونه مادربزرگای بابا ...روز چهارم مامان بدجوری مریض شد و افتاد و تو هم یه روز کامل پیش مانجون بودی...

.

.

 

   

 

 

 

بیشتر روزای عید به دید و بازدید و مهمونی گذشت ولی یه مسافرت 2روز هم رفتیم به فیروزکوه خونه دایی وحید که خیلی خوب بود چون از اونجا یه سر رفتیم ماهاباد باغ مانجونه من و بعدشم چشمه خمده تو هم حسابی واسه خودت تو باغ گشتی وقتی آفتاب رفت کم کم هوا سرد شد و ما برگشتیم شب خونه دایی بودیم و فرداش برگشتیم تهران..دمه در خونه دایی یه رستوران بود که ظهرا و شب ها یه خرس دمه درش وایمیستاد که تو از پنجره کلی براش ذوق میکردی و باهاش حرف میزدی و هی میگفتی کرسی کرسی تا اخر عمو آرش تورو برد پیشش و تو هم رفتی بغلش..

 

 

 

 

قرار بود روزای آخر عید بریم فلار که با خراب  شدن هوا و باریدن برف برنامه هامون بهم ریخت و روز 13 و 14 عید رفتیم و زود برگشتیم هرچند هوا توروز یکم سرد بود اما خیلی خوب و تمیز بودیه گله بزرگ بز و گوسفند هم اونجا تو دشت بود که یه عالمه بزغاله و بره داشتن و تو هم تو کوه گشتی و شیطونی کردی..

 

 

 

 

2بار هم با بابا رفتیم پارک....

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 13:26 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

تصمیم داشتیم تو روزای عید بیشتر بریم پارک که متاسفانه به خاطر مهمونیا نتونستیم زیاد بریم و فقط 2 دفعه رفتیم...روزی که رفتیم پارک لاله قبلش بارندگی بود و سرسره ها خیس بودن و تو هم اصرار داشتی که بری رو سرسره ها و هر چی نشونت میدادم که خیس بازم حرف خودتو میزدی و بعدش میگفتی تاب تاب با اینکه خونه هم تاب داری اما ازتاب خسته نمیشی و عاشق تابی همین که از تاب میاوردیم پایین بازم به تاب دیگه رونشون میدادی و میخواستی بشینی رو اون...

 

 

 خلاصه که از پارک و تاب دل نمیکندی و همشم دوست داری مستقل باشی و واسه خودت راه بری و کسی هم کاری باهات نداشته باشه . فقط وقتی خسته میشی میای پیش ما هی میگی بغل بغل بغل...

یک مقدار زیادم حرف گوش نمیدی و هر کار بهت میگم نکن دقیقا برعکسشو انجام میدی..

عاشق بجه ها هستی و مسخشون میشی و وقتی میبینیشون دنبالشون راه میوفتی و انگار نه انگار ما هستیم هر چی هم صدات میکنیم فایده نداره خیلی بچه ها رو دوست داری..تو عید وقتی باران اذیتت میکرد و هولت میدادی تو اصلا نمیزدیش و فقط میگفتی هول کار بده.. هول نده ..پشتم میزه ..خلاصه که خیلی با محبتی و اصلا با بچه ها دعوا نمیکنی هر کی هم میاد خونمون هر چی اسباب بازی داری زود براش میاری...

اصلا هم ترس نداری از اینکه ما میریم جا بمونی برعکس خیلی از بچه ها اصلا اهل غریبی نیستی و با همه زود گرم میگیری و بغل همه میری و باهمه بازی میکنی که متاسفانه اصلا خوب نیست..

تو پارک ساعی که پله هم زیاد بود دوست داشتی خودت بری ومیرفتی دنبال گربه ها...

 

 

 

 عاشق آب و حوض و فواره هستی که تو هر دو تا پارک بود..همش فواره رو نشون میدی و میگی آب بازی و بعدم میدودی سمتش و منو سکته میدادی با شیطنتات..پارک رفتن باهات در عین لذت بخش بودن برای من و بابا خیلی هم سخته چون هم حرف گوش نمیدی هم زیادی نترسی البته اینم بگم نترس بودنت از چیزای خاصیه وگرنه خلی ترسویی از یه چیزای میترسی همه خندشون میگیره..بازم خدا رو شکر ایشالا همیشه تن هر 3تامون سالم باشه من که همیشه فقط از خدا سلامتی میخوام..ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی شیطونی کنی شیطونی ماله بچست دیگه!!!

 

 

!

 

 

 

اینم بعد از پارک...

                         

 

                                چندتا عکسم میزارم ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 13:25 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]

                      19.gif عروسک قشنگه 21 ماهگیت مبارک عسل مامان19.gif

                                                 Kisses

این چند وقته خیلی اتفاقا افتاد. خیلی چیزا و کارهای جدید یاد گرفتی. ولی من فرصت نکردم بیام اینجا برای همین دیگه گفتم برای 21 ماهیت بیام خلاصه همش رو برات بگم

اول از همه این که همونجوری که نفهیدم چه جوری دیگه شیشه نگرفتی و از شیر خشک گرفتمت دیگه الان  2 ماه بیشتره که پستونک رو(که دائم تو دهنت بود) پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/گذاشتیم کنار اصلا هم اذیت نکردی فقط دیدم تا پستونک جلو چشمت باشه زود میگیریش ولی اگه نباشه فرقی نمیکنه منم دیگه کم کم شبا که گریه میکردی بهت میدادم که اونم بعد از 3 یا 4 شب برای همیشه گذاشتی کنار و من خیلی خوشحال شدم چون دیگه اصلا برات خوب نبود من برای هیچ کار اصراری نداشتم و خدا روشکر تا حالا خوب باهام همکاری کردی یه پروژه سخت دیگه پوشکه که اونم امیدوارم زود و راحت و موفقیت آمیز باشه...                               

 

دندونای نیشتم بالاخره جوونه زدن البته اینم بگم که خیلی خیلی برای دندونای نیش اذیت شدی همش انگشتتو میکشیدی بهشون و یه روز که از صبح تا شب فقط گریه میکردی..اما خدا رو شکر دندونات به اندازه دندون 2 ساله کامل شدن

قربونت برم دختر مهربونم که تو کارای خونه کمک میکنی دیگه تقریبا اسم همه وسایل دوروبرتو یاد گرفتی وقتی ازت میخوام چیزی روبیاری برام میاری.سفره میندازی..دستمال بهم میدی ..جارو میکنی (جارو دستی کفشدوزکی)...لباستو میزاری رو شوفاژ خشک شه...لباساتو درمیاری..دیگه کاملا خودت غذا میخوری و من اصلا بهت نمیدم البته اینم بگم همچنان کم غذایی و لباسای پارسالت خیلیا فقط قدش کوتاه شده..نقاشی رو در و دیوار هم چنان ادامه داره و لوازم آرایش هم همینطور فقط این که فهمیدین هر کدوم چه کارایی دارن مثلا ریمل برا مژه رژ لب برای لب و سایه و رژگونه هر کدوم برای چیهشکلکهای جالب آروین

هر بچه ی رو که میبینی خیلی ذوق میکنی و بدو بدو میری به سمتش.هر چیزی که دستته حتی چیزی که خیلی برات عزیزه اگه کسی ازت بخواد اول نمیدی ولی وقتی میبینی ناراحت شده زود میدی دستش

کار بدی هم تازگیها میکنی اینه که یهو میزنی ولی بعدش زود بوس میکنیو ناز میکنی میگی نااا نااا نمیدونم این چه مدل محبتیه دیگه!!!352nmsp.gif

مرتب باعث میشی که احساسات من قلیان کنه مثلا چند وقت پیش کنارت دراز کشیده بودم داشتیم باهم نقاشی میکردیم هی موهام میافتاد روصورتم یه دفعه تو با اون دستای کوچووی نازت موهامو زدی کنار و صورتمو بوس کردی و دفتر نشون دادی که برات نقاشی کنم انقد ذوق زده شده بودم که اشک تو چشام جمع شد و کلی قربون صدقت رفتم....یا وقتی میبینی ناراحتم زود میفهمی میای بغلم میکنی بوسم میکنی و من همه چیز یادم میره..کوچیک تر که بودی وقتی بابات دست منو میگرفت یا بغلم میکرد حسودی میکردی گریه میکردی وحشتناک اما الان خیلی دوست داری و خودت برامون لوس میکنی...وقتی میزارم جایی و یه مدت منو باباتو میبنی دستتو میندازی دور گردن ما و هردومونو با هم بغل میکنی...چشمکای خیلی نازی میزنی که مخصوص منه...باانگشت کوچولوت بوس شلیک میکنی و یه وقتا احساساتی میشی میای بغلمو هی بوسم میکنی و خودتو لوس میکنی فرشته کوچولوو

تاب و اسبتو خیلی دوست داری ولی خب وقتی تاب بازی میخوای هی مرتب میگی تاب تاب تاب تاب مخصوصا وقتی من کار دارم یه وقتام اول وایستاده هولت میدمو بعد نشسته و بعدم دراز کشیده دیگه میبینی خلی خسته شدم شاید لطف کنی و پیاده شی

پوست میوه یا شکلات یا کلا هر آشغالی رو میبری میندازی توسطل آشغال اتاق

این چند وقت چند بارم مریض شدیم هر 3 تامون هم من  هم تو هم بابا و خیلی دنبال دوا و دکتر بودیمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

یه مدت بابایی وقتی میخواست قرض بخوره تو میرفتی پیشش و قرصو میدادی بهش و از اون موقع هر وقت میبینیش زود با ناز میگی قرص و بعد از غذا انگار مسئولیت بزرگی داشته باشی تا میگه قرص نخوردم زود بلند میشی میدویی میگی قص قص

وقتی میریم خونه مامانی اتاق عمه نیلوفر شون میدی میگی عمه عمه وقتی هم میریم خونه مامان نانا میگی خاااه خاااه خااه یعنی خاله..وقتی میریم خونه مامانبزرگات میخوایم برگردیم میری قایم میشی که نبریمتپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

تو خونه وقتی خرابکاری میکنی میری بین مبلا قایم میشی و بعدم میگی دااال و وقتیه که زمین میخوری و جاییت درد میگیره یهو میگی مامان مامان و میای نشونش میدی تا بوسش کنم

وقتی پی پی میکنی خودت بینیتو میگیری و سرتو تکون میدی و میگی اه اه

 

جملات کوتاه هم میگی مثل:آب بده...این چی؟...مال من...تا تا عباس...اده من

تازگیها هم مثل طوطی کوچولو هر چی بهت میگیم و تکرارمیکنی

 

وقتی چیزی که در داره رو میخوای باز کنی اول سعی میکنی اگه باز نشد هی میگی  باس باس انقدر میگی تا یکی برات باز کنه

 

 

میدونی کدوم دکمه کیبورد رو بزنی که اهنگ پلی بشه وقتی کامپیوتر روشنه یا خودت روشن میکنی آهنگ میزاری بعد خودت میای میرقصی

 

 

تازگیها نازتم زیاد شده قهر میکنی میری تو اتاق در رو میندی بیام نازتو بخرم تا آشتی کنی اینو از کی باد گرفتی من موندم؟؟!

 

یه وقتام با اون انگشت کوچولوت یه چیزی نشون میدی بعد دستتو میزاری رو دهنت با ناز میخندی و یه عشوه ای میای!!! 

 

بیشتر حیواناتم وقتی میپرسم صداشونو در میاری برای اسب دستاتومیاری بالا انگار افسارشو میکشی و میگی ایهیهیEmoticon

خیلی کارای بامزه دیگه هم میکنی که الان تو ذهنم نیست

 

دایره لغات جدیدت و تلفظ جدید کلمات قبلی:

مامان...  بابا...  آبه... بدو ...نون... دست... پا.. به به...عمه...عمو...سس..آش...علی....توپ..اونا...اینا...مو..موزز...سیب..توت...ماست...جیش..پی پی...نه...نی نی...نیست..د د...مااشین...موووش...

آنا:آندیا  چش: چشم    اده: بده     آده:آره     آبازی: آب بازی   قوووص:قرص   خااااه:خاله ..

توتو: کوکو   شش:کفش   قل:گل   جوجی: جوجو  بشی: بشین   عسیسم:عزیزم

اشب:اسب  الو:تلفن   داای: دایی    نرد:زرد   م نه:مریم    آآآشی:آرش  مسی:مرضیه سیر:شیر

باباا یی:بابایی  مست:بستنی  چااا:چایی   خار:کار   دال:دالی   نا نا :نازی نازی   باس:باز

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 11 اسفند 1392 ] [ 17:57 ] [ مامان مریم ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرشته کوچولو ما آندیا در روز شنبه 6/3/91 پا به زندگی ما گذاشت زندگیمونو شیرینتراز قبل کرد. آندیا به معنی فرشته کوچک..دختر پاک در لغت نامه دهخدا و در فرهنگ عمید به معنی کثیر الخیر است..... .در ایتالیا آندریا ودر فرانسه آنیا رایج است.در کشورهای عرب زبان نیز آندیه به معنی محبوب و زیباست. همچنین نام یک دوره تمدن تاریخی در ایران باستان است......................................... ویانای ناز ما یکشنبه 94/1/2 پا به دنیا گذاشت ما رو خوشحالتر از قبل کرد.. ویانا به معنی خردمند و دانا....................................... این وبلاگم درست کردم برای ثبت خاطرات کودکیشون تا وقتی بزرگ شدن از خاطراتش لذت ببرن...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 56
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته گذشته : 56
کل بازدید : 40280